تبلیغات
دلنوشته یک گمنام - دوتابوت و...
 
دلنوشته یک گمنام
شنبه 2 مهر 1390

دیشب
یه مسجد تقریبا خالی
چندتاچراغ  نه خیلی روشن
اما فضایی به روشنی خورشید...
سکوت سنگین غربت
غربت
و
دوتابوت
دوتابوت غرق آرامش توی شهر پراز صدای ما
شهر پر از هیاهوی ما
و
تو با دلی پر
بایه تنی لرزون
ودستایی که باز میلرزن وسردن
وچشمایی که نمیتونن نگاه کنن!
انقدمیری جلو که
که دستات روی تابوت بلرزن
واشکات قطره قطره
پلاستیک تابوت روخیس کنن
وتوغرق نگاه میشی



وامروز

دوتابوت روی دستای مردم
میان که پیش ما توشهرما
مهمون بشن
وقدرشناسی (!!!) مارو ازنزدیک ببینند
شهدا خوش اومدید!!!!
.
.
.
ای بابا ول کن چرا همش ادبی میشه!
دیشب داغون شدم
خیلی باحال بود حتی تصورشم نمی کردم
که بتونم صورت روتابوتت بذارم
داغونم کردی
داغون!
انقد که حرفای تلنبار شده روی دلم رو نتونستم بهت بگم
ولی دمت گرم
اگه یادت موند
اگه اون گوشه موشه ها جایی خالی داری
ماروهم یادت باشه
شفاعت یادت نره



داشت یادم میرفت
راستی مادربزرگم هنوز
هنوز چشم انتظار رسیدن پسرشه
ازش خبرداری؟؟؟
نکنه خودتی؟؟؟




نوع نوشت : درد نوشت، از تو نوشت، خاطره نوشت، 
چسبونکی: گمنام من،





آمارمون
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه