تبلیغات
دلنوشته یک گمنام - ...این روزها...
 
دلنوشته یک گمنام
یکشنبه 4 دی 1390

روزها از پی هم می آیند وعمر من به سرعت باد درگذر است.من هرروز بزرگتر می شوم هرروز تغییر می کنم.هرروز یک قدم به مرگ نزدیک تر می شوم.هرروز می گذرد می رود و دیگر باز نمی گردد این را با خود هرروز تکرار می کنم تا حواسم به کارهایم باشد ، اما باز هم هرروز حسرت می خورم برای روزی که برمن گذشت ومن...

بعضی روزها شادم، بعضی روزها ویا شاید هرروز غمگین، غمی که سالهاست کنج دلم خانه کرده ومن همیشه آن را پشت لبخندهایم پنهان می کنم تا کسی آتش درونم را نبیند.

هرروز می گذرد ومن این روزها بیشتر احساس می کنم تنهایی ام را. که تنها خلق شده ام ، تنها زندگی می کنم و تنها خواهم مرد. تنهایم وجز تو کسی را ندارم (الهی وربی من لی غیرک). در بین همه زندگی می کنم اما این حس تنهایی این روزها خیلی شدت گرفته است، وقتی کسی حرف های دلم را نمی فهمد، وقتی کسی مرا ازین گرداب سوال های مانده در ذهنم بیرون نمی کشد، وقتی تودر این سردرگمی سکوت کرده ای ومن هرروز بیشتر حیران می شوم.

هرروز می گذرد و من غربت را هرروز بیشتر حس می کنم از نگاه های سرد مردمی که هرروز آن ها را می بینم، مردمی که هرروز بیشتر دلبسته به زمین و خاکش می شوند، مردمی که فقط دم از ایمان میزنند اما دل هایشان دیگر صدای تو را نمی شنوند.

ومن هرروز در راهم. بدون اینکه به چیزی به جایی یا به حقیقتی برسم. انگار هرچه بیشتر به سمت تو می آیم راهم دورتر می شود. انگار آمده ام که هرروز سرگردان تو باشم. هرروز سرگردان وحیرانم اما این حیرت را دوست دارم.این حیرت را دوست دارم

ای بزرگترین مهربان من دست من گیر تا این روزها حیرتم مرا به گمراهی نکشد.

یاعلی

 





نوع نوشت : درد نوشت، با تو نوشت، 
چسبونکی: بی ربط مربوط،





آمارمون
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه