تبلیغات
دلنوشته یک گمنام - وفرق ماه شکست...
 
دلنوشته یک گمنام
سه شنبه 17 مرداد 1391

صدای قدم های مردی سکوت سنگین شب راشکست.مردی غریبه ی با مردمان شهر.مردی زخم خورده از کوچه ها و خانه های بی رحمش.مردی که پدر یتیمان کوفه بود.

مرد می رفت تا آخرین نمازش را با خون سلام دهد.می رفت تا روزه اش را با بوسه ی تیزشمشیر آغاز کند.می رفت تا به مسجد برسد؛خانه خدا وقتلگاه او!

آسمان کوفه بغ کرده و مبهوت قدم های آهسته وسبک مرد را می شمرد و خدا خدا می کرد که مرد به مسجد نرسد.زمین سنگریزه های دامنش را پیش پای مرد فرستاد تا او را از رفتن منصرف کنند.تمام هستی برآن بودند مرد را از رفتن به مسجد دور کنند،اما مرد با آرامشی عجیب و مصمم تر از همیشه به سوی وصال قدم بر می داشت.

ومرد به مسجد رسید و فرق ماه شکست...

بانوی خانه غرق در چشمان دریایی پدرش بود.زخم کاری بود ولی در چشمان پدر تنها آرامش موج می زد.دخترآرامش پدر را می دید و آتش می گرفت.نگاه های پدر چقدر شبیه نگاه های مادر شده است!

دختر دست های خسته اش را به آسمان برد.دختری که ندای امن یجیبش دل آسمان را لرزاند و کمر زمین را شکست و کودکان یتیم کوفه را باخود همراه ساخت .

براستی امشب تمام جهان پر از ناله های امن یجیب است... .

 





نوع نوشت : درد نوشت، مناسبتی نوشت، 
چسبونکی: حضرت حیدر،





آمارمون
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه